|
دختر گلم دختر قشنگم ............منو ببخش امروز تو رو سپردم دست کسایی که نمی شناسمشون امروز برای اولین تو پیش کسی هستی که من نمی دونم چیکار ا می کنی
دختر گل من امروز رفت مهد کودک ..........امیدوارم مشکلی پیش نیاد دست خدای بزرگ سپردمت گلم
آرتمیس گلم خیلی دوستت دارم ..................ناراحتی من بیشتر از این نمی ذاره از تو بنویسمممم
دوستت دارم دخملکممممممممممممممممم
خب از این به بعد می خوایم بیام تو وبلاگی که خیلی دوسش دارمممممممممم
منتظر باشیددددددددددددد اینم دخمل گلمممممممممممم
خدایا ! تو آغاز هر چیزی و من چشم به راه پایانم چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است فردا... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغازمی شوی! تولدت مبارک
9 ماه از با هم بودنمان گذشت با تمام خاطرات خوبش امروز آخرین روزیه که ما هر دو تو ی یه وجودیم اخخخخخخخخخخخخخ که چقدر دلم برای این روزا تنگ میشه ...برای این با هم بودنمون دلم تنگ میشه ... این نه ماه سختی های هم داشت ولی همش به امید دیدن روی ماه تو گذشت چقدر دل نگرونی داشت ولی بازم وقتی به تو فکر می کردم همه چیز تموم می شد .... آرتمیس عزیزم فردا روز تولد زیبای توست دختر گلم ...با همه وجودم دوستت دارم
خدای مهربون ازت تشکر می کنم به خاطر داشتن همچین دختر گلی که به من و همسرم هدیه دادی روزی هزاران بار شکرت می کنم که تونستم حس مادری رو تجربه کنم و یه فرشته کوچک آسمانی داشته باشم خدای مهربون به خاطر تمامی نعمت های زیبا یی که به ما دادی شکرت می کنم ... خدایا فردا رو دست تو می سپارم و ازت می خوام دختر گلم رو صحیح و سالم به من تحویل بدی ... همه امیدم به توست... آرتمیس عزیز من فردا به روش سزارین در بیمارستان مهراد به دنیا می یاد ....از همه دوستای خوبم می خوام برامون دعا کنن...
امروززززززززززز تولد مامانیههههههههه من 26 رو خاموش می کنم و میرم تو 27 سالگی بهترین کادوی من امسال داشتن توئه دختر گلم خدایا ازت ممنونم که امسال کادوی من رو یه دختر گلی مثل آرتمیس دادی دوستت دارم...................
بعدا نوشت : بابایی امروز کلی ما رو شرمنده کرد اومد خونه با کیک و شیرینی و شمع و کادو و حسابی سنگ تموم گذاشت برای منم یه گوشی سامسونگ خیلی خوشگل کادو خریدهههههه بابایی ازت خیلی ممنونیم دوستت داریمممممممممممممممممممممممممم
اینم عکس کیک
دیگه این ماه آخری رو نه میشه خوابید نه میشه درست و حسابی غذا خورد نه میشه بیرون رفت هیچ کاری نمی تونی بکنی مخصوصا اگه مثل من به علت سرکار رفتن مشکلاتی برات پیش بیاد که منجر به استراحت مطلق بشه خیلی سختتتتتتتتتتتتتتتتته ولی وقتی به آرتمیس گلم فکر می کنم همش از یادم میره ... هفته پیش روز سه شنبه ساعت 4 بعدازظهر تو شرکت درد عجیبی توی پهلوهام گرفت از درد نمی تونستم بلند شم نمی دونم چه جوری خودمو به بابایی رسوندم گفتم فقط بریم رفتیم خونه درد قطع شد ولی بعد از نیم ساعت به طرز بدتری دوباره اومد سراغم با بابایی و خاله رفتیم بیمارستان زنگ زدند به دکترم و اونم گفت از نوزاد نوار قلب بگیرید و یه سری آزمایش داد وقتی نوار قلب رو گرفتند انقابضات شدیدی داشتم دکتر کشیشک فکر کرد دیگه به خاطر این دردها دارم زایمان می کنم خلاصه که با دادن یه سری داروها و داشتن استراحت مطلق گفتن می تونی تا موعد زایمان سزارین صبر کنی .... و من همه نگرانیم این بود که نکنه تو زودتر بیای و من هنوز نه ساک بستم نه فیلم گرفتم نه آرایشگاه رفتم و خیلی کارهای دیگه اصلا برای زایمان آمادگی نداشتم که خدا رو شکر به خیر گذشت ............... دیگه از فرداش سرکا رنرفتم و بابایی همه وسایلم رو جمع کرد و آورد هنوز از همکارام هم خداحافظی نکردم (البته به غیر از یکیشون که عمرا ازش خداحافظی کنم ) الانم که تو خونه هستیم از بیرون رفتن هم خبری نیست باید فقط استراحت کنم تا تو عزیز دل من هوس نکنی زودتر بیای ... روز پنج شنبه که یه خرده حالم جا اومد خاله جونت هم اومده بود خلاصه لباسها تو شستیم و ساک و بستیم دوربین فیلمبرداری و عکاسی رو هم شارژ کردیم و گذاشتیم تا حداقل وقتی تو خواستی غیر منتظره عمل کنی و زود بیای این وسایل آماده باشن ولی خب هنوز خیلی کارهای دیگه هست که باید انجام بشه ... الانم صبحونه خوردم و تو کوچولوی من خوشحالی چون خیلی شکمویی و تا من یه غذایی می خورم شروع می کنی ورجه ورجه کردن ...
فردا هم وقت دکتر داریم مامانی دعا کن که چیزی نباشه و این چند روز باقی مونده رو به خوبی سر کنیم .... می خوام تو این روزهای آخر بارداری وبلاگتو زودتر آپ کنم ... پس بریم ببینم دوتایی با هم چیکار می کنیم
دخمل گلم چطوره ببخشید مامانی که چند وقته نمی یام بهت سر بزنم و وبلاگتو آپ کنم خیلی سرم شلوغه یه عالمه کار دارم تو شرکت دیگه کم کم دارم کارامو تحویل میدم و منتظر تو دخمل گلم هستم ... الهی مامان فدای اون تکون خوردنای نازت بشه همین الان که دارم می نویسم داری ووووووووووووووووول میخوری چه جور تکون خوردنای آرتمیس بیشتر مشت و لگدی وایییییی وقتی که لگد میزنه چقدر احساس خوبیه امروز تو شرکت انقدر تکون میخورد که دلم نمی یومد از جام بلند شم می ترسیدم قطع بشه ... بیشترین تکون خوردنا بعد از خوردن صبحانه و ناهار هستش (بچم شکموههههههههه) اگه یه روز هم صبحونش دیر بشه که دیگه هیچی آبروی من میره چون انقدر لگد میزنه که دیگه از روی لباس هم معلومه... این هفته دکتر بودم دکتر گفت دیگه پا به ماهی و هر لحظه ممکنه آرتمیس به دنیا بیاد از هفته آینده هم باید هرهفته برم پیش دکتر از وزنت هم راضی بود و گفت رشدت خیلی خوب بوده الان سن حاملگیم هست 35 هفته یعنی یه چیزی حول و حوش 4 هفته دیگه می بینمت دخمل گلم مامانی مواظب خودت باش یه موقع هوس نکنی زودتر بیای ها بمون و به موقعش بیا دلم برات یه ذره است دوست دارم زودتر این زمان بگذرههههههههههه و ببینمت من و بابایی منتظر دیدن روی ماهت هستیم راستی یه سری دیگه برات خرید کردم که عکسشو میذارم امیدوارم که خوشت بیاد آرتمیس عزیزم برای همه مامانا و نی نی هاشون دعا کن که به سلامتی به دنیا بیان دوستت دارم عزیز دلم راستی مامانی کار زشتیه که پاتو تو شکم من دراز می کنی و یه دفعه من می بینم که یه کف پای قلبمه از وسط شکمم زده بیرون عزیزم یه دخمل خوب که نباید پاشو دراز کنه جلوی بزرگتر ...
|
|
|



تولدت مبارک





